علی ثباتی: خاک‌سپاری نظریه‌ي ادبی یا زایاندن آن؟

سرانجام ادبیات ایران دشمن‌اش را یافته است: نظریه. بر کسی پوشیده نیست که دهه‌ی هفتاد و دهه‌ی کنونی به مثابه‌ی تالی منطقی آن، دهه‌هایی بوده‌اند سرشار از تبِ نظریه‌ی ادبی. مفاهیمی با طیفی گسترده از روان‌کاوی و فمِنیسم گرفته تا پدیدارشناسی، هرمنوتیک، و مطالعات پسااستعماری، از واسازی و پساساختارگرایی گرفته تا تحلیل متن ساختارگرایانه، و از مطالعات کوئیر گرفته تا نقد واکنش خواننده و دمکراتیزه کردنِ ادبیات همه و همه طی این دو دهه با کم و کاستی‌های فراوان در متن ادبیاتِ فارسی‌زبان بازنویسی شده‌اند. نقد طی بیست سال گذشته در هاله‌ای از الزامِ به نظری بودن و نظری نمودن فرورفته است؛ در ایران، کم‌تر کسی است که حتا اگر آشنائی عمیقی با مفاهیم یک رویکرد نظری خاص نداشته باشد (که البته اغلب اوقات هم ندارد) مدام از ترم‌ها یا خاص‌واژه‌های نظری استفاده نکند. از درآمدنِ کتاب‌هایی چون "ساختار و تأویل متن"، "خطاب به پروانه‌ها" یا "درآمدی بر نظریه" گرفته تا انتشار چندین مجلد درآمدهای نظری بر ادبیات و فلسفه‌ی ادبیات، دیگر تظاهر به برخورداری از یک گفتمان نظری عمیق، با مفاهیم و ترمینولوژیِ ویژه‌ی آن گویی از ضرورت‌های نقدنوشتن و پرداختن به ادبیات شده است. در واقع، کل ماجرا به داستان‌های کارآگاهی می‌ماند. روی چیزی بیش از حد تأکید شده است، مثلاً روی ساعت جنایت یا یک اثر به جا مانده از قاتل فرضی، تا دست‌آخر واقعیتی ساده و دم‌دستی از دیدِ همه پنهان بماند؛ یعنی، این واقعیت ساده که اساسن واقعیتی در کار نیست. مثلن در داستان جنایت به ترتیب حروف الفبا نوشته‌ی آگاتا کریستی می‌بینیم که قاتل نشانه‌ای موهوم و غیرواقعی از خود به جا می‌گذارد، یعنی رعایت یک ترتیب حروف افبایی در انتخاب قربانیان‌اش. در حالی که اساسن قاتل فقط از روی انگیزه‌های مشخص و شخصی خود قصد دارد یک فرد معین را به قتل برساند، اما با کشتن چند قربانیِ افزون‌تر، این توهم را ایجاد می‌کند که مقتول‌ها بر اساس نام‌شان و به ترتیب حروف الفبایی انتخاب شده به قتل رسیده‌اند، و خوب مقتول اصلی هم فردی است در میان این فهرست الفبایی. توهمی که تحت عنوان نظریه‌ی ادبی طی دو دهه‌ی اخیر گسترش یافته است، در واقع سرپوشی است بر این واقعیت ساده که چیزِ نظری چندانی در حوزه‌ی ادبیات فارسی‌زبان وجود ندارد. دریدا، ژنت، تودوروف، دِمان، یاکوبسون، باتای، بارت، ولک، باختین، ایزیر، ایگلتون، گلدمن، بودریار، لیوتار، کریستوا، ایریگاری، سیزو (سیکسو) و دیگر اسم‌ها صرفن لوازمی هستند که با معدودی ترجمه‌ی بحث‌انگیز برای یک جعل گفتمانِ سرتاسری به معنای اخص کلمه به کار گرفته شده‌اند و نوعی سرپوشِ موهوم بر واقعیتی مسلم افکنده‌اند: واقعیتی به نام فقر مطلق نظری. غیاب هرگونه کیفیت نظری قابل اعتنا در اکثریت قریب به اتفاق مقالاتی که طی دو دهه‌ی اخیر بر ادبیات نوشته شده است، خود فاش‌سازنده‌ی همین معضل است. ادامه مطلب...

 

شاهین کوهساری: چیستی‌زدایی از متن
ادامه مطلب...

 

[علی ثباتی: مسعود احمدی: میان دو هیچ]

 

ادامه مطلب...
 

[خدامراد فروهر: حوله‌ی دروازه‌بانی]

ادامه مطلب...
 

[حسین ایمانیان:آن‌چه برنده می‌شود، بلاهت جمعی است]

ادامه مطلب...
 

پرونده‌ی رمان‌های محمدرضا کاتب

پرونده‌ي ویژه: معضل شناسی جامعه‌ی ادبی

پرونده‌ی ترجمه: ویژه‌ی کتی اکر و رمان «الجزایر»

(این رمان به قلم امید شمس ترجمه شده و در وب‌سایت شیزوکالت به صورت الکترونیک منتشر شده است.)

.